هوش هیجانی چیست و چگونه تقویت میشود؟

 

معنای هیجان و حرکت همواره در کنار هم قرارمی گیرند و هر جا هیجانی باشد تمرکز و پویایی هم به دنبال آن وجود دارد.

 

هیجانات ما به چند دسته تقسیم میشوند؟

 

روان شناسان هیجان را به سه بخش تقسیم می کنند بخش نخست <انگیختگی فیزیولوژیک >است مانند زمانی که هیجانی باعث بالا رفتن ضربان قلب شود .

بخش دوم <تجربه هشیارانه> نام دارد که به معنای تشخیص نوع هیجان و نام گذاری ان است به طور مثال حس عصبانیت  در این بخش قرار می گیرد .

مرحله آخر چرخه هیجانی <مولفه ی رفتاری > نام دارد و در برگیرنده ی رفتارها و اعمال ناشی از هیجان است .دومین گام در شناخت هیجانی تشخیص و درک هیجانهاست.درک هیجانات یعنی اینکه بدانیم هرهیجانی چرادرما ودیگران به وجود آمده وحال که وجود دارد قادر به ایجاد چه عواقب مثبت و منفی است.پدید آمدن یک هیجان از هر فرد به فرد دیگر متفاوت است .هر فرد برای اتفاقات ناخوشایند برداشت خاصی در ذهن دارد که با برداشت ذهنی دیگران تفاوت دارد .اگر بدانیم چه چیزی باعث ایجاد چه حسی در ما شده می تواند در شناخت بهتر خود و حس درونی مان کمک کند.یکی از پیامهای مهم این است که نه احساسات خود را نادیده بگیریم و نه به طور کامل تحت تاثیر آنها رفتار کنیم .هیجان بخشی از وجود فرد است .هوش هیجانی انعطاف پذیر بوده و قابل یادگیری و رشد است.

 

هوش هیجانی چیست؟

 

اصطلاح هوش هیجانی در دهه 1980 بر سر زبانها افتاد موفقیت هایی از جمله میزان درآمد ومیزان شادمانی و حتی میزان سلامت افراد با هوش هیجانی آنها ارتباط مستقیم دارد .هوش هیجانی یک عنصر اساسی در رفتار هر فرد است که با روشی جدا متفاوت و کاملا مستقل از هوش شناختی و عقل عمل می کند .نمی توان از روی بهره هوشی کسی به میزان هوش هیجانی وی پی برد .پس دریافتیم که هوش هیجانی ریشه در احساسات و عواطف چند هزار ساله ی بشر دارد مهارتی بسیار مفید ضروری و قابل آموزش بوده و برای ارتقای آن نیاز به هوش فراوان یا تحصیلات عالیه نیست .

در مورد هوش هیجانی نیز می توان به تمامی شرایطی که در آنها فرد با عدم شناخت و کنترل هیجانهای خود از آنها در جهت منفی استفاده کرده و نتایج مخربی به بار آورده اشاره کرد .مثال آمار جرائم خشونت بار ،حس خشم بیشترین آسیب را در روابط انسانی ایجاد می کند. 

 

انواع هوش کدام است؟

 

هاوارد گاردنر استاد روان شناسی دانشگاه هاروارد هوش را مشتمل بر دوگونه هوش شناختی و هوش غیر شناختی می داند از نظر وی هوش شناختی که شامل هوش جسمانی و هوش موسیقیایی و هوش منطقی وهوش زبانی وهوش ریاضی است برای موفقیت در زندگی کافی نیست گاردنر معتقد است در جایی که افرادی با بهره هوشی 160 در حال کار کردن برای کسانی با بهره ی هوشی 100 هستند قطعا باید مولفه ی دومی در کار باشد که موجب تفاوت و تمایز سطح توانایی شغلی این دو نفر شده است .گاردنر در ادامه به مقوله ی هوش غیر شناختی یا همان هوش هیجانی اشاره می کند .از نظر گاردنر هوش غیر شناختی بر دو نوع هوش درون فردی و هوش میان فردی تقسیم می شود .

هوش درون فردی آگاهی فرد از هیجانات و احساسات خویش تشخیص استعدادهای ذاتی احترام به خود و استقلال عمل است.هوش میان فردی نیز به توانایی درک وفهم دیگران وعوامل برانگیزاننده انسان وچگونگی فعالیت انها ارتباط دارد .از این منظر فروشندگان سیاست مداران معلمان ورهبران موفق باید از هوش هیجانی بالایی برخوردارباشندزیرا در تمامی این مشاغل اصول اولیه موفقیت بر ایجاد روابط مناسب با سطوح مختلف اجتماع بنا شده اند.

 

افراد از نظر آگاهی به چند دسته تقسیم میشوند؟

 

مایر وسالووی افراد را به سه دسته گروه خودآگاه  ودر خود فرو رفته  وتسلیم  تقسیم می کنند افراد خودآگاه از حالات وروحیات خود درک درستی دارند از سلامت روانی مناسبی برخوردارند ودر دام احساسات فرو نمی افتند .افراد در خود فرو رفته اغلب گرفتار عواطف وهیجانهای خود شده و کنترل خود را به دست احساسات می سپارند .افراد تسلیم در عین حال که به نوع و چگونگی احساسات خود واقفند باز هم تمایلی به تغییر یا کنترل آنها ندارند.این گونه افراد یا دارای احساسات مثبتی هستند که به حفظ آنها تمایل دارند و یا بالعکس افرادی افسرده اند که تسلیم ناامیدی خود شده اند.

 

این مهارت نهفته در ذات تمامی ماست و هر یک به فراخور شرایط خود از ان بهره می بریم .قدر مسلم آنست که مهارت هوش هیجانی نه یک کشف روان شناسی نه یک مکتب فلسفی و نه یک مفهوم مدرن و آکادمیک است .هوش هیجانی قدرتی است که با جزءجزءعواطف واحساسات انسانی آمیخته شده و در لا به لای پیچیده و ناشناخته ی ذهن بشر به کار خود مشغول است .

به عبارتی دیگر مطالعه ی هوش هیجانی موجب ظهور علم جدیدی شده که پراز ظرافت و نکاتی راجع به روابط انسانی است .مهمترین محصول این دانش کشف این حقیقت است که مغز انسان برای ایجاد روابط با دیگران مداربندی شده است .طراحی مغز انسان به شیوه ای است که از او یک موجود اجتماعی می سازد.هر زمان و به هر گونه ای که وارد رابطه با کسی می شویم مغز ما نیز در گیر یک رابطه ی نزدیک با مغز فرد مقابل می شود و براساس این روابط مغزی است که افراد بر یکدیگر اثرگذاشته و یا از یکدیگر تاثیر می پذیرند .تماس های روزانه حتی پیش پا افتاده ترین آنها در مغز ما به شکل پیام هایی تنظیم کننده در می آیند و بر عواطف و احساسات ما اثر می گذارند. 

 

مغز اجتماعی چیست؟

 

روابط انسانی و هیجانهای ناشی از آن از یک سو و طراحی مغز و کارکرد آن از سوی دیگر و همین طور ساختار هیجانی ذات انسان موجب شکل گیری مثلثی می شوند که که محصول نهایی آن مفهوم واقعی هوش هیجانی و شیوه ی کنترل و مدیریت آن است .در سیستم عصبی انسان سلولهای دوکی شکل وجود دارد که در سریعترین زمان عملکرد افراد را در اتخاذ تصمیم های سریع اجتماعی یاری کنند.در کنار آنها مجموعه ای از سلولهای عصبی آیینه ای وجود دارد که حرکات و عواطف طرف مقابل را درک می کنند و فرد را قادر می سازند آن حرکات یا عواطف را تقلید کنند.گروهی از پژوهشگران این مدار عصبی را مغز اجتماعی نامیده اند .که موجب تنظیم وشکل گیری روابط ما با دیگران می شود .روابط انسانی می توانند قدرتمند وتاثیرگذار باشند و بر نحوه ی شکل گیری مدارهای عصبی افراد تاثیر بگذارند.

ادوارد ثرندایک در سال 1920 آن را هوش اجتماعی نامیده بود از نظر وی هوش هیجانی توانایی درک اداره و کنترل افراد دیگر تلقی می شد .البته این تعریف بایستی در برگیرنده برخی فریبکاری ها و تقلب ها در روابط انسانی نیز باشد زیرا هنوز برخی افراد میان رفتارهای فریبنده ی یک کلاهبردار ویک ارتباط حقیقی وسالم تفاوتی قائل نمی شوند و از زرنگی و تقلب افراد به عنوان هوش و استعداد یاد می کنند.به همین دلیل ما نگرشی وسیع تر به این مفهوم را ترجیح می دهیم .نگرشی که در آن درک و کنترل احساسات دیگران هدفی فراتر از منفعت طلبی و سود فردی در بر داشته و حس همدلی و دلسوزی و مراقبت از دیگران و روابط مان را نیز در برگیرد .از این منظر هوش اجتماعی به منزله ی عملکرد عاقلانه در روابط انسانی است .این عملکرد عاقلانه یکی از جنبه های هوش هیجانی به شمار به شمار امده وتضمین کننده آنست که فرد در روابط خود با دیگران انصاف عدالت و انسانیت را مورد نظر قرار می دهد .

 

عملکرد مغز در هوش هیجانی 

 

نخاع شوکی دروازه ی ورود پیام های عصبی ناشی از هیجانها و عواطف به مغز است .این پیامهای عصبی پس از ورود به مغز و به منظور تجزیه تحلیل شدن به سمت بخش پیشین مغز و مرکز منطق هدایت می شوند .اما در سر راه ابتدا به دستگاه لیمبیک برخورد می کنند.دستگاه لیمبیک وظیفه ی دریافت احساسات و تولید ادراکات حسی ناشی از آن را برعهده دارد و به عبارت ساده تر فرد با دستگاه لیمبیک خود اتفاقات و اطلاعات را حس می کند .حضور این بخش میان نخاع شوکی و ناحیه ی منطق موجب می شود که فرد پیش از آنکه بر اساس منطق رفتار کند درگیر واکنش های حسی و هیجانی شود .از سوی دیگر در بالای ساقه مغز و نزدیک به انتهای حلقه لیمبیک خوشه ای بادامی شکل قرار دارد که به دلیل شکل ظاهری آن را بادامه ی مغز می نامند .تخصص بادامه ی مغز در مسایل هیجانی است .در حقیقت بادامه ی مغز به عنوان مخزن خاطرات هیجانی عمل می کند و هرگاه به علتی کارکرد آن مختل شده یا از سایر قسمت های مغز جدا شود فرد دچار ناتوانی در سنجش معنای هیجانی اتفاقات می شود .بدون فعالیت بادامه مغز زندگی فرد عاری از معناست زیرا تمام هیجانات انسان به این بخش از مغز بستگی دارد .بادامه مغز نقشی مستقل از سیستم لیمیک دارد و حتی زمانی که بخش منطق به مرحله ی تصمیم گیری رسیده بادامه مغز قادر است اعمال ما را تغییر داده بر مبنای احساس کنترل کند .در حقیقت عملکرد بادامه مغز و ارتباط مستقیم آن با قشر تازه مخ اساس هوش هیجانی است.خاطرات هیجانی ذخیره شده در بادامه مغز موجب می شوند که فرد در برخی اوقات واکنشی بسیار سریع وهیجانی از خود بروز دهد.

 

چگونه هیجانات را کنترل کنیم؟

 

پس آنچه در شناخت هر چه بهتر این مهارت هوش هیجانی فرد را یاری می دهد شناسایی تفکیک و تجزیه و تحلیل و کنترل و مدیریت هیجانها و احساساتی است که در واقع به سمت فرد هجوم می آورند .هنگامی که دچار میزان بالایی از یکی از احساسات خود هستیم به عنوان مثال بسیار شاد و هیجان زده یا بسیار غمگین و نا امید و یا به شدت عصبانی هستیم نخستین گام خود آگاهی اینست که وقفه ای میان هیجان و رفتار ناشی از آن ایجاد کنیم .به طور مثال در هنگام خشم سکوت اختیار کرده قدم بزنیم..در معنای عمیق تر از خود اگاهی به خود شناسی دست می یابیم 

از ترکیب احساسات اصلی خلق و خوهای مختلفی ایجاد می شوند که موجب تنوع وپیچیدگی حالات روحی فرد می شوند و این امر به نوبه ی خود بر سختی مسیر کنترل هیجانها و مدیریت احساسات می افزاید چرا که برای تحلیل یک واکنش هیجانی ابتدا بایستی هیجانهای موجود در آن واکنش را شناسایی و از یکدیکر تفکیک کرد .به عنوان مثال در نگرانی آمیزه ای از ترس غم وناامیدی وجود دارد به همین دلیل آگاهی از احساس فعلی تجزیه ی آن به احساسات اصلی سازنده ی آن و یافتن علل بروز آن احساسات موجب می شود درک درستی از موقعیت هایی که در آن قرار داریم به دست آوریم.

پس تقویت هوش هیجانی ما خالی از فایده نبوده و موجب تقویت حالات روحی فرد ارتقای روابط بین فردی ایجاد آرامش و از بین بردن تنش ها وایجاد جسم و روحی سالم تر وشاداب تر است .به جای آنکه آدمی بنده احساسات و اتفاقات باشد عنان اختیار و کنترل آنهارا در دست بگیرد و به قول آگوستین هیپو واکنشی که شما نسبت به هر پیشامدی از خود نشان می دهید از خود آن پیشامد مهم تر است 

در شماره های بعدی شیوه های تقویت هوش هیجانی را خواهیم گفت با ما همراه باشید. 

 

نویسنده:هلن پورفرید کارشناس ارشد روان شناسی عمومی